همه سوار شدند…وقتی به بهشــت رسید همــــــه پیاده شدند
مقصد خــــ♥ـــــدا بود نه بهشت!!!

عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتـــــــش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،
تا مردم خـــــ♥ـــــدا را فقط به خاطر عشـــ♥ـــــق به او بپرستند،
نه به خاطر عیـــــــاشی در بهشت و تــــــــرس از جهنم!!!

الهی چه بیصدا و بیحساب میبخشی
و ما چه حسابگرانه تسبح و ذکرمان را میشماریم
نظرات شما عزیزان: